آخرین جرعهء این جام...

مولای من ؛بیا...نوروزمان را عید گردان... 

 

 سرخوش آن عیدی که آن بانی نور
 

از کـنار کـعـبـه بنـمـایـد ظهـور
 

قلب ها را مـُـهر هم عهدی زند
 

ازحـرم بـانـگ انـاَلمَـهـدی زنـد

 

 اولین جمعهء سال نو 

 

  سلام. میخواستم۳پست در آخر سال بنویسم.ولی  راضی شدم به نوشتن یک پست در۳قسمت.

(1)تبریک سال نو*(2)داستانی کوتاه در مذمّـت تملق و چاپلوسی*(3)آخرین جرعه جام دلتنگی درسال*87

 

 غزل قاصدک 

اینروزها پرستوها وقاصدکهای عاشق درشهرو دیارمان حامل پیامی خوش و جانبخش ازجانب خدایند.

 زمستون رفت و رو سیاهی برای ذغال موند.!. 

 

در آستانه سال نو از درگاه ایزد مـنّـان برای جمله خوبان عالم،بخصوص دوستان عزیز وبلاگی،

سالی پر از موفقیت و شادکامی و رضایت خود و خدا را مسئلت مینمایم...

چشم بد خواهان زجانت دور باد           هر که نتواند بدید او کور باد

آهای"سال هشتادوهفت؛با همه خوبیها وبدی هات.،خیر وشـرّت.،شکستها وموفقیتهات!

 

بری دیگه برنگردی.......ایشاالله..!.. 

 

         

 

   

 ای دل ِمن ؛ بسان شمع بسوز      باز* تنها میان جمع * بسوز

 نمیدونم،از کی چاپلوسی شد پیشهء بی هنران.!.

 

ولی میدونم که از سال دوم دبستان گریزان شدم ازاین صفت رذیله...

تو راه مدرسه بودم که کنار دیوار، یک شاخهءبریده از درختی نظرم را به خودش جلب کرد.. 

تو دستم که گرفتم دیدم چه خوش دسته.!.جون میده واسه ترکه، تودست آق معلم.!. 

شادمان وسرخوش از پاداش با کیف و کتاب و همراه با ترکه رفتم مدرسه.. 

بیقرار شنیدن صدای زنگ بودم...زنگ خورد و پس از دعای صبحگاهی راهی کلاس شدیم.. 

این بار بی تاب رسیدن آق معلم..لحظه ها راتا بـیـسـت ! میشمردم و باز از نو.! 

آخه هنوز از حساب وکتاب دنیا بیشتر از این یادمون نداده بودند.!. 

به هرحال آق معلم اومد و درس رو شروع کرد..آخرای زنگ بود که دست کردم زیر میز و ترکه را 

 در آوردم و دادم به آق معلم و گفتم:آقا اجازه" اینو تو راه پیدا کردیم وگفتیم به درد شما میخوره... 

آق معلم گرفت تو دستش و رفت سمت میزش وبا ترکه خودش مقایسه ای کرد... 

فهمیدم اون چوب خشک داره تو دل آق معلم جا وا میکنه.!.

یه دفعه منو صداکرد و منم رفتم جلو میزش خبردار وایسادم.. 

آق معلم یه دوسه تا ترکه  آروم کف دست خودش زد و به من گفت:چیز خوبیه.!. 

دستتو بیار جلویه چندتا بزنم واسه امتحان.!...گیج شده بودم.. 

هر چیزی رو توقع داشتم جز این..با صدای آق معلم به خودم اومدم.. 

به ناچارهردو دستِ کوچکم رو بردم جلو و گفتم:آقا تو رو خدا..همه شو به یه دستمون نزنید... 

لحظاتی بعد..زنگ خورده بود و من هنوز از سوزش اون ترکهء خوش دست داشتم 

اشک میرختم و نگام به میز و ترکهء روی میز بود.!. 

سریع چوب روبرداشتم و رفتم توحیاط مدرسه و باتمام نیرو پرتش کردم سمت خرابه های پشت مدرسه.

تا امروز کتک های به حق و ناحق،به اندازه کافی از روزگار خوردم، از جمله از همون آق معلم، 

ولی بابت این کتک تا عمر دارم دعاگوی آق معلمم..!!!

 

 تغاری بشکند ماستی بریزد....جهان گرددبه کام کاسه لیسان   

 

     

ازصدای سخن عشق ندیدم خوشتر

 

نکاتی که پیش روست آخرین جرعهء جام  دلتنگی های غزل قاصدکــ درسال هشتادوهفته...

تا به امروز نوازشت را بر هرچه نوشتم،ازصمیم دل پذیرا بودم و این بار،برای دلداری خود وثبت درحافظه قاصدک که جزیی ازتاریخـم گشته مینویسم.. پس اگر باب دلت نبود برمن ببخش..

برای این قسمت نیازی به نوازش نیست..!!! 

 

کاروان راهیان نور عازم مناطق جنگی شدند...نمیگم کاش منم الان اونجا بودم..

بلکه میگم کاش این چرخ لاکردار یه بارم به عقب برمیگشت و منو میبرد به همون حال وهوا.

آخ که اگه میبرد.!...عاشق ِاین نوستالوژی ام.!!!.. 

 اگه میرفتم به اون دوران،این بار دیگه هرجور شده مدفـون میشدم تو همون ایام... 

 

همه عمربرندارم سر از این خمار مستی...که هنوز من نبودم که تو بردلم نشستی 

 

وقتی در ازای اثبات حقانیت خودت مجبوری از دشمنان،! زخم زبان بشنوی و از دوستان تکذیب، 

همون بهتر که جنازه ت رو هم نذاری رو دوششون..بشی یه مفقودالاثر و یا گمنام ؛

تاهرساله جمعی بیان بالای سر ِخاکستر بـجا مانده از استخوانت؛عاشقانه و با سوز وگدازبسرایند:

 

کجایید ای شهیدان خدایی   بلا جویان دشت کربلایی 

 

 نکات بالا رو بذارید به پای چهارشنبه سوری قاصدک

زردی این نوشتار، فـدای سرخی رویـتان

 

یاعلی مدد 

+نوشته شده در سه‌شنبه 27 اسفند 1387ساعت15:38توسط ♥قاصدک♥ | ♥نوازشی بیادگار♥ (60)