X
تبلیغات
رایتل
یکی بود یکی نبود...

  سلام..امشب دلم گرفته بود..مثل خیلی شبهای دیگه!!! 

اینجور مواقع یابه شعر پناه میبرم یا به فیلم... 

چون هیچ کدام دم دست نبوداگرهم بود حس وحالش نبود!! 

ذهنم پرکشید به آژانس شیشه ای... 

از اونجاکه سالگرد پیروزی انقلابه وبزودی جشنواره فیلم فـجـر شروع میشه. 

بد ندیدم بخشی از دیالوگهای این فیلم را باهم مرور کنیم.!.!.! 

 

یکی بود یکی نبود.یه شهری بود خوش قد و بالا، 

آدمایی داشت محکم وقرص، 

ایـّـام ،ایّـام جشن بود،جشن غیرت، 

همه تو اوج شادی بودن که یهو یه غول حمله کردبه این جشن؛ 

اون غول،غول گـُـشـنـه ای بودکه می خواست کلی ازاین شهررو ببره 

همه نگران شدن.حرف افتاد"با این غول چـی کار کنیم؟ 

ما خـُمـار جشنیم،بهتره سخت نگیریم.. 

امـّـا پـیـر مـُـراد جمع گفت:باید تازه نَـفـَسا بـرن به جنگ غول 

قرعه به نام جوونا افتاد. 

جوونایی که دوره کـُر کـُریشون بود،رفتند به جنگ غول. 

غول،غول عجیبی بود ؛یه پاشو میزدی،دوتا پا اضافه می شد؛ 

خلاصه چه دردسر،دست و پای آقا غولـه روقطع کردن 

وخسته وزخمی برگشتن شهرشون که دیدن پـیـرشون سفر کرده. 

یکی از پـیـر جـوونای زخم چشیده جاشو گرفت. 

اما یه اتفاق افتاده بود، 

بعضی ها به این جوونا یه جوری نگاه می کردن که انگارغریبه میبینن؛ 

شایدم حـق داشتن! آخه این جوونا با غول جنگیده بودن، 

جنگیدن باغول یه آدابی داشت که اونابهش خـو کرده بودن. 

دست و پنجه نرم کردن با غول زلالـشـون کرده بود 

شده بودن مثل اصـحـاب کهف.دیگه پولشون قیمت نداشت 

اونایی که تونستند خـزیدن تـوغارشون و 

او نایی که نتونستند مجبور به معامله شدن.!!!.. 

 

 

 یــا عــلــی مــد د 

 

   

  

 

+نوشته شده در سه‌شنبه 8 بهمن 1387ساعت03:30توسط ♥قاصدک♥ | ♥نوازشی بیادگار♥ (1)